بدبخت شدم من

سلام

چند وقت ( حدود 7-8 ماه ) پیش وبلاگنویسی رو شروع کردم . از یک جمله پرتقالی .

شاید مطلب اولی که نوشتم اشاره به همین موضوع داشته .

وبلاگ خوانی رو قبل از اون شروع کرده بودم . شاید دو ماه قبل تر از وبلاگ نویسی .

القصه الان کار اصلی خودم وبلاگ نویسی است ( می بینی که هنوز هم هیچی بلد نیستم ) ولی تو شرکت انتظار دیگه ای دارند . و به همین دلیل و اینکه تفاوت در انتظارات وجود داره ، اومدن و سیستمی رو دستگاه کامپیوتر من نصب کردند که سیستم من تبدیل شده به سرور شبکه بخشی از فعالیت های کاری شرکت و چهار تا ساب سیستم یا کلاینت یا هر چیز دیگه ای که بشه اسمش رو بذاریم وصل میشوند به سیستم من و بالعکس .

خلاصه مطلب این که بدبخت شدم .

به خاطر همین موضوع آن چنان ویروس یاب ( چون ویروس هائی که تولید میشوند کل دنیا رو عاجز میکنند و ما نتیجه میگیریم که کشتنش کار این ها نیست ) هائی در این کامپیوتر لعنتی نصب کرده اند که فکر میکنم ورد و اکسل هم به زور باز میشه .

مدت ها نمیتونستم وبلاگ خودم رو باز کنم چه برسه به وبلاگ های دیگران .

البته یکی دو بار قاچاقی از شرکتهای دیگه یا سیستم های دوستان دیگه وارد شدم ولی حال نداد چون بیشتر از یکساعت نمیشد وصل بشم .!

نتیجه این که خیلی از دوستان احتمالاً از من دلخورند ! که چرا نظری و خبری و چیزی ندارم تو وبلاگشان .

باور کنید که انقدر کار ورود به وبلاگها برام سخت شده که نگو ! تمام آدرس ها رو کپی پیست می کنم تا باز بشه تازه اونهم بدون امکان ورود به مرحله بعدی ! یعنی بعد از خوندن مطلب مربوطه GAME OVER میشم !

تمام این ها رو بذارید کنار ! با توجه به محدودیت های اعمال شده در این مورد بخصوص دیگه طاقت موندن در این شرکت را ندارم و میخوام به کار اصلی خودم که وبلاگ نویسی است برسم .

پس نتیجه میگیریم که من دیگه تو این شرکت کاری ندارم . جای دیگه ای را برای خودم پیدا می کنم انشاءاله

پ . ن : این مطلب ادامه مطلب ندارد . لطفاً اصرار نفرمائید .

/ 9 نظر / 23 بازدید
هاله

چه خوب شد دکتر[نیشخند]اقلا واسه دیرکرد نیومدنتون بهونه ندارین [نیشخند] من هیچ اصراری نمیکنم[نیشخند]

کتایون

چه شرکت پر توقعی[چشمک]بگردین یک جایی پیدا کنین که ارزش یک بلاگر را ارج بزارن اساسی[نیشخند]

مارال عابدی

آزادی٬ در دامن اسارت می زاید٬ در زنجیر رشد میکند٬ از ستم تغذیه می کند٬ با غصب بیدار می شود... های٬ این است سرنوشت آزادی! (دکتر شریعتی)

فروغ

آقا جان دور از جان دشمنتان بدبخت شود الهی ایشالله شغل شریف وبلاگی نویسیتان بگیرد.

دختر پرتقالی

وای خدا واسه هیچ معتادی روز بی موادی رو نیاره. می دونم چی می کشی داداشششششششش

دلداده

الحمدلله که این یکی ادامه مطلب نداره !!! [نیشخند] عجب داستانی شد این کار شما ! فک کنم خیلی اذیت شدید ... امیدوارم بتونید هر چه زودتر جای دیگه ای برای خودتون پیدا کنید و به کار وبلاگ نویسی خودتون ادامه بدید ... [لبخند][گل]

دلداده

از این که فعلا کارتون با کافی نت راه میفته خوشحالم ... امیدوارم همه چی درست بشه ... [لبخند][گل]