سلامی از یک دوست

متن زیر توسط دوستم نوشته شده ( که دیروز گرمی دستانم را حس کرد ) شاید به عنوان پیش بینی آینده

 

سلام به تو

که فقط چشمهایم از دیدن تو محروم است

سلام به تو که گوشهایت صدای مرا نمی شنود هر چه که فریاد میزنم

دستانم گرمی دستانت را می خواهد ولی تو نخواهی شنید

و هرچه من عینک خوشبینی به چشم زنم تو را نخواهم دید

امید دارم روزی پیامی که برای تو نوشتم و ارسال میکنم به دستت برسد و چشمهای تو که حتماً بدنبال من نیست به نگاه وادارد

امید انگیزه ای شد که بگویم

وقتی آمدم مثل تمام مسافران در سفر خوشحال بودم

و تو مثل کسی که تنها میماند و مسافر را راهی میکند ناراحت

روزی که به تو گفتم همه این دل تنگی ها را فراموش میکنی . آنقدر مطمئن حرف زدم که خودم هم باور کردم

و این باور به حقیقت پیوست و تو مرا فراموش کردی

درست است که آن لحظه جدائی غمی به دل نداشتم

چون از راهی که میرفتم خبر نداشتم

اگر مخلوقات از آینده خود خبر داشتند هیچگاه نمی رفتند و کسی را تنها نمیگذاشتند

رفتن خیلی سخت است

وقتی تو را ترک کردم که خودم در جایگاه تو بودم

همه رفتند و من ماندم و تنهائی

و چه دیر به یاد تو افتادم .

حالا که تو نیستی

که صدای مرا بشنوی

و من هم هر چه سفر میکنم

تو را نمی یابم

و باز این توئی که نیستی که تنهائی مرا ببینی

/ 0 نظر / 15 بازدید